باران می خرم
وقتی که گفتن "بنگ" کودک را سرباز می کند
پس برگرد شاخه گل ات را از من بگیر
تا پیش از نخستین تانک
پیش تو برگردم
از همه ی عطرها
همان را دوست دارم که پیش از حمله
از عکس تو بر می خیزد دیوانه ام می کند
از همه ی رنگ ها/ رنگ لبانت را پیش از بدرود
و بعد ِ آن/ رنگ منوری را که خاموش میشود در سینه ی گرهبان
که دو بچه دارد یک دختر یک پسر
و عکس شان را
آرام آرام[همان طور که پلک هایش هم می آیند]
می سپارد به جیب چپم
از همه ی صداها
نجوای تو را دوست دارم پشت آن تلفن که خش دارددرصدایش [درهمان شش ساعت مرخصی/
که پیش از حمله می دهند
در شعاع یک کیلومتر
دور از خط]
ببین!ببین! گریه نکن...جنگ که تمام شود برایت ابر می خرم باران می خرم بهار می خرم
اما حالا
فقط یک تابوت دارم که با خودم
برایت پست می کنم
می دانم!می دانم!...پستچی های جنگ تنبل اند
اما... روزی...مطمئنا" روزی
به دست ات خواهد رسید
نمی گویم ده سال بعد نمی گویم بیست نمی گویم...
خواهد رسید!...فقط، تکانش نده
لااقل در دقایق اول
بعد...صدایی خواهی شنید
مثل موج های دریا
مثل پرواز پرنده ای که آرام در هوا
چشم بر هم می نهد می میرد
مثل درختی که دست هایش را می تکاند و مقابل برف تسلیم می شود
چه فکر می کردی؟
خب...معمولا" همین طور است،
صدای استخوان های کسی که دوستش می داشتیم
صدای استخوان های کسی
که روزی...روزگاری
[نه خیلی دور...زمان جنگ!]
دوستش داشتیم.
فروردین89
نظرات ()و نترس!
ناز کن بال کبوتر را در سپیده دم
ناز کن کلاغ رادر نامه ای که از منقارش گرفتی
ناز کن ناودان را که با اشک های ابر
ترانه ساخت
رقصید
نه!
ناز نکن!
پسرم بکوب بر ابر
طوری که بشود پنبه های این بالش
بکوب به دیوار
طوری که یادش بیاید جلوی دادهایت را نگیرد
بکوب به سقف
بالاتر برود کلاهش را از ماه بگیرد
و نترس که باد
انگشت شاخه ها را می شکند
صدایش را
برای نخستین جوانه ها بلند می کند
و برگ ها را
یکی یکی
می کِشد می کُشد می برد
این ها موقتی ست
باد
تنها باد است.
فروردین89
نظرات ()سال نو
میز زیر پا
پا بردریا
دریا در...
از همین نهنگ است که خزه ها طناب می شوند
خرچنگ ها گزمگان صبحدم
و تنها نوشیدنی
رویاهایی که از لبان تو به قصه ها ریختند
واپسین قایق را
روی میز بگذار
بگذار وارونه بچرخد
بچرخاند صبح را
که از پشت پرده ها
نرم نرمک به اتاق پا می نهد
واز ماهی تُنگ بپرس: چقدر مانده به نخستین مرگ
در آب های ساکن این سفره؟
فروردین89
نظرات ()
معمولاً چه قالبی میتواند شعر، قصه یا نقد ادبی را از نسلی به نسلی دیگر مانا نگه دارد؟ جواب، ساده است: کتاب. کتاب البته قادر است جریانساز هم باشد و مخاطب را به جمعبندی درباره آثار یک مؤلف هم برساند؛ با این همه نمیتواند یک حرکت جمعی را پایهریزی کند. نمیتواند ذائقه «ادبی – نسلی» مخاطبان را تحت شعاع قرار دهد مگر اینکه با نوابغی روبهرو باشیم که خود بتوانند به تنهایی نقش یک «رسانه» را بازی کنند؛ بنابراین ادبیات، نیازمند یک یا چند رسانه است با طیف وسیع مخاطبان که بتواند حرکتی رو به پیش داشته باشد [گاهی هم این حرکت، «پس روانه» است چرا که رسانه، همان طور که میتواند نقشی مترقی داشته باشد قادر است با اتکا به طیف گسترده مخاطبانش، نقشی ارتجاعی هم ایفا کند.] در سه دهه اخیر، ادبیات ایران از چهار رسانه تلویزیون، رادیو، مطبوعات و اینترنت برخوردار بوده و گرچه این برخورداری در همه دههها یا نیمدههها، از کمیت و کیفیت یکسانی برخوردار نبوده اما حضوری مستدام داشته [مگر اینترنت، که همهگیریاش در ایران، منحصر به یک دهه اخیر است] در این میان، حضور شعر و قصه و نقد و خبر عرصهای ادبیات در هر رسانه، اگر بخواهیم به تفکیک، سراغشان برویم، در دهههای مختلف با صعود و نزول آماری روبهرو بوده؛ دهه شصت، در میان دهههای اخیر، احتمالاً پرازدحامترین حضور شعر را در رادیو و تلویزیون شاهد بوده.
«قصه» در تلویزیون دهه شصت، حضوری قابل توجه نداشته اما در رادیو این حضور چشمگیر بوده چه به شکل «قصه ظهر جمعه» با صدا و اجرای «رضا رهگذر» و چه به شکل قصهخوانیهای هر روزه از شبکههای محدود رادیویی آن زمان و چه در قالب تبدیل رمان و قصه کوتاه به نمایشنامه رادیویی. نفوذ قوی رادیو در میان مخاطبان دهه شصت [این دهه را میتوان رادیوییترین دهه ایران پس از دهه بیست دانست به دلیل خبررسانی وسیع و قوی رادیو در موقعیت جنگی و دسترسی آسان به آن در همه مناطق کشور] توانست به تربیت نسلی از قصهنویسان بینجامد که در دهه هفتاد به عرصه قصهنویسی کشور پیوستند و این دهه را به پرازدحامترین دهه، [از لحاظ ظهور قصهنویسان تازه نفس] بدل کردند. همچنین حضور مؤثر قصه در رادیوی دهه شصت توانست به نامآوری قصهنویسان جدیدی که پس از انقلاب وارد این عرصه شده بودند بینجامد و جانی تازه به اقتصاد نشر قصه دهد. شمارگان بالای رمان و قصه کوتاه ایران، هم در حوزه ادبیات بزرگسال و هم در حوزه ادبیات کودک و نوجوان دهه شصت، مؤید این تأثیر است. رادیو در دهههای بعدی، کمکم این نقش را به دلیل کم مخاطب شدن خود و افزون شدن مخاطبان تلویزیون از دست داد گرچه باید به این نکته هم اشاره کرد که به تعداد برنامههای ادبیاش، کیفیت این برنامهها و تعداد شبکههایی که این برنامهها را پخش میکردند به طور چشمگیری افزوده شد اما مشکل، همان افت کمی تعداد مخاطبان بود. در دهه هشتاد، رادیو در عرصه شعر، قصه و نقد ادبی، مسیری دیگر را برگزید که به نتایج مثبتی نه در ایران که در اروپا و امریکای شمالی انجامید. شبکههای برونمرزی ایران توانستند مخاطبان فارسی زبان آن سوی مرزها را با روند ادبیات پس از انقلاب آشنا کنند. رادیو، همچنین از دهه هفتاد به این سو، جایگاهی ویژه را به نقد ادبی اختصاص داد و همین امر باعث شد که گاه با جلوههایی از نقد ادبی در این رسانه روبهرو باشیم که جایش در مطبوعات کشور خالی بود و هست. [علاوه بر همه این موارد باید به حضور چشمگیر «شعر هر دهه» در این رسانه اشاره کرد حضوری که در دهه شصت اختصاصاً به شعر انقلاب و جنگ منحصر بود و در دهههای بعدی، حوزههایی دیگر را هم شامل شد.] اما حضور چشمگیر «شعر» در تلویزیون دهه شصت، همان طور که توانست به شمارگان ده و پانزده هزار نسخهای کتابهای شعر بینجامد و نتیجهاش چاپهای متعدد کتابهای شعر باشد، در حرکتی معکوس و در دو دهه بعد، به افت این شمارگان و به افسانه پیوستن «چاپهای متعدد» انجامید. با افزایش تعداد شبکههای تلویزیونی و افزایش تولیدات تلویزیون ایران در حوزه سرگرمیسازی، شعر آنقدر عقبنشینی کرد که پس از مدتی منحصر شد به برنامهای که در ساعاتی کم مخاطب و در «اجتماع با موسیقی» عرضه میشد. قصه هم در این دو دهه، تقریباً از این رسانه رخت بربست و تنها نقد ادبی بود که بیشتر در «شبکه چهار» نمود یافت که آن هم میان نقد آثار فلسفی، تاریخی، سیاسی و اجتماعی، چندان نتوانست «مخاطبان خاص» این شبکه را مشتاق ارتباطی وسیعتر با خود نگه دارد. خب، میتوان به صراحت، بخش مهمی از افت اقتصادی [در حوزه جذب مخاطب] ادبیات خلاقه را در دو دهه اخیر، متأثر از این رویکرد تلویزیون دانست. این ضربه، در حوزه تربیت مخاطبان جدید و اختصاصی توجهشان به ادبیات [به جای مثلاً سرگرمیهای رایانهای یا ورزش یا...] بسیار سنگین بود. مطبوعات دهه شصت، به عنوان مکمل نقش رادیو و تلویزیون عمل کردند. در این میان، نقش «هفتهنامه»ها انکارناپذیر است که به طور مشخص میتوان از صفحات شعر «اطلاعات هفتگی»، «جوانان» و «صحیفه» [ویژهنامه روزنامه جمهوری اسلامی] نام برد که تقریباً 80درصد شاعران جوان دهه هفتاد، برای نخستین بار آثارشان را در این نشریات به چاپ رساندند و به همنسلانشان معرفی شدند. این هفتهنامهها البته در حوزه قصه یا نقد ادبی، چندان نتوانستند فعال باشند و اینجای خالی را بعدها، ماهنامهها پر کردند که «مفید» تأثیرگذارترینشان – به رغم شمارههای محدود و شمارگان محدودش- بود و پس از آن «آدینه» و «دنیای سخن» و «تلخ» [باز با شمارگان محدود]؛ با این همه به نظر میرسد که ماهنامه سوره از 1367 به بعد [بعدها با دو رویکرد جدا و در قالب ماهنامه «شعر» و «ادبیات داستانی»] توانست با توجه به مخاطبان بیشترش که حاصل شمارگان بیشتر و پخش وسیعتر بود، تأثیر عمیقتری بر روند ادبیات کشور بگذارد. این نقش هنوز تداوم دارد و البته منحصر به یکی دو نشریه نمانده و حوزه هنری نشریات تخصصی بیشتری را روانه بازار نشر کرده. [همچنین در دهه شصت باید از ماهنامه «گلچرخ» نام برد که در حوزه شعر توانست به ادامه منطقی «سخن» بدل شود.] در دهه هفتاد، مؤثرترین ماهنامهای که توانست در حوزه قصه و نقد آن فعال باشد [با طیف وسیع مخاطبان] «ادبستان» بود که توسط مؤسسه «اطلاعات» منتشر میشد. علاوه بر کیفیت مطالب که متوجه ذائقه ادبی بالای گزینشگر آن صفحات بود [علیاصغر شیرزادی که خود یکی از چهرههای قصهنویسی پس از انقلاب است این صفحات را اداره میکرد] این امر که برای نخستین بار، قصهنویسان کم یا بیاشتهار میتوانستند صرفاً با اتکا به کیفیت آثارشان «حقالتألیف» دریافت کنند، به انگیزهشان برای بهتر نوشتن و همچنین به رونق روزافزون این ماهنامه افزود. «ادبستان» عمر مستدامی نیافت و دلیل تعطیلیاش در اخبار مستند و غیرمستند، مشکلات اقتصادی عنوان شد. در همین دهه، گردون، آدینه و کارنامه هم توانستند در هر سه حوزه شعر، قصه و نقد ادبی [باتوجه به شمارگان محدودشان ] شاعران و نویسندگان و منتقدانی را به جامعه ادبی معرفی کنند اما نتوانستند بر افزایش شمارگان کتابهای ادبی تأثیرگذار باشند و حوزه هنری از این لحاظ، موفقتر عمل کرد هم به این دلیل که نشریات تخصصیاش در شمارگان بیشتری عرضه میشد و هم به این دلیل کاربردی که چهرههای معرفی شده توسط این نشریات، در مدت زمانی کوتاه، آثارشان در شمارگانی قابلقبول و با پخشی غبطهبرانگیز، در سطح کشور و توسط حوزه هنری منتشر میشد. در دهه هفتاد، یک اتفاق مهم دیگر را هم شاهدبودیم. روزنامهها، درحوزه ارائه مستقیم شعرو اختصاص صفحاتی به نقد شعر، گوی سبقت را از هفتهنامهها و ماهنامهها ربودند. این حرکت ابتدا با صفحات ادبی «بشنو از نی» روزنامه اطلاعات شروع شد که زیر نظر
علی رضا قزوه و عبدالرضا رضایینیا، اداره میشد و به اشتهار برخی شاعران «کمتر نامآشنا» انجامید که محتملاً زندهیاد «بیژن نجدی» نامدارترین شان شد و آثارش حتی به کتابهای درسی دبیرستان و دانشگاه هم راه یافت. نیمه دوم دهه هفتاد را می توان پرازدحامترین دوران حضور شعر و نقد ادبی در روزنامههای ایران دانست. تعداد کثیر روزنامهها و رایجشدن صفحات شعر و نقد در آنها باعث شد که مردم ابتدا به «ادبیات روز» توجه کنند و بعد به دلیل عدم اعمال نظارت کیفی، از آن دلزده شوند؛ با این همه «جامعه» با ارائه شاخصترین آثار در حوزه نقد ادبی توانست در بالابردن کیفیت نظری «جامعه نقد ادبی ایران» مؤثر باشد [البته نباید از یاد برد که این رویکرد، همچنین به تولید منتقدانی هم انجامید که با درک نادرست «مبانی نظری نقد»، به رکود روزافزون اقتصاد نشر شعر، کمک کردند!] و بالاخره در دهه هشتاد، اینترنت حجم بالایی از آثار ادبی را عرضه کرد اما مخاطبان اینترنت به این آثار به منزله «خبر» نگریستند و هرگز به آنها در چارچوب «روند لذتآفرین ادبی» مجوز ورود به ذهنشان را ندادند بنابراین اینترنت به رغم وسعت روزافزون مخاطبانش نتوانست جای خالی تلویزیون و مطبوعات را در این عرصه پر کند. حضور ادبیات در دهه هشتاد و در رسانهها- مگر در اینترنت- قلتگرا بود. روزنامهها، دیگر چندان توجهی به ادبیات نداشتند [به جز در حوزه نقد] و دو روزنامهای که بیشترین نمود را دراین عرصه یافتند «ایران» و «شرق» بودند که حتی «شرق» هم نتوانست آن تأثیر شگفتآور صفحات شعر «ایران»- در اوایل دهه هشتاد- را بر مخاطبان، تجربه کند. پایان ماجرا: نقطه سر خط!
نظرات ()پنج ترانه برای ٨٨

(١)
شلیک شده گلوله های کینه
خونین شده مغز عشق نبش سینه
لبخند میان سنگر لب هامان
افتاده به دام ؛ مرگ بر آیینه!
(٢)
شلیک به باد؛ برگ هم کشته شده
باران،شبنم،تگرگ هم کشته شده
می دانم که...زنده ماندن سخت است
هی!زیر شکنجه... مرگ هم...کشته شده!
(٣)
تنهایی شعله ظرف را می ترساند
برگشت؛سکوت،حرف را می ترساند
موهای سفید رنگ شد در کوچه
شاید که گلوله برف را می ترساند!
(۴)
چشمان فرشته ها همه پف کرده
شیطان سر غیظ بر زمین تف کرده
برگشتی و یک نگاه...خب،پیش آمد
نزدیک ونک... خدا ...تصادف کرده!
(۵)
حالا تو میان برف هی دل دل کن
چل ساله شدی،گذشت! ال کن بل کن!
زرتشت، ولی عصر، نبش یوسف...
بور آمد و رفت دختری که... ول کن!
نظرات ()
1- فیلم کاترین بیگلو فیلم خوبی است؟
2- «قفسه درد» فیلم بدی است؟
3- این فیلم، شایسته تصاحب جایگاهی بود که انتظار میرفت «آواتار» جیمز کامرون در اسکار امسال به دست آورد؟
4- فیلم بیگلو یک فیلم روشنفکرانه است؟
5- فیلم بیگلو یک فیلم سیاسی طرفدار سیاستهای دولت آمریکاست؟
6- فیلم بیگلو، فیلمی «ضدجنگ» است؟
7- «قفسه درد» ادامه چه نوع سینمایی است؟
8- آیا این فیلم، یک فیلم هالیوودی تمامعیار است؟
موقعی که در یک گفتوگوی رادیویی [که «رامتین شهبازی» کارشناس سینماییاش بود و داشت برای اطلاع من که پشت خط بودم اعلام میکرد که صدای ما به طور زنده در آمریکای شمالی پخش میشود] شرکت کردم قرار بود در 14 دقیقه به همه این سؤالها جواب داده شود.
قبل از حضور صدای من در برنامه، شهبازی تحلیل مفصلی ارائه داده بود درباره وضعیت اسکار امسال و قرار بود این گفتوگوی دوطرفه، دریچه تازهای باشد به موضوع؛ چالش من و شهبازی به حوزههای دیگر هم کشید و به سیاست ژوریهای اسکار هم رسید و در نهایت 14 دقیقه تمام شد در حالی که «مشکل» هنوز سرجایش بود.
متأسفانه یا خوشبختانه من مثل رامتین شهبازی و بخش اعظم منتقدان سینمایی ایرانی و آمریکایی، مخالف تمامعیار فیلم بیگلو نیستم. خب، فیلم حساب و کتابداری است که خلاقیت چندانی در حوزه کارگردانی از خودش نشان نمیدهد. نقش کارگردان در این فیلم نقش یک تکنسین است و تابع اجرای فیلمنامه در برداشتهای مختلف و انتخاب بهترین برداشتی که میتواند منطبق باشد با اهداف فیلمنامه؛ بنابراین تصاحب جایزه بهترین کارگردانی توسط بیگلو، میتواند اعجاببرانگیز باشد اما نه در مراسم اسکار!
موقعی که شهبازی، همان اول برنامه گفت که کسب چندین اسکار مهم توسط این فیلم شگفتانگیز بود مسلماً نمیتوانستم با او موافق باشم. قوانین اسکار، گرچه نانوشتهاند اما از بس، هرسال با غلظت و رقتهایی متفاوت به کار گرفته شدهاند، کاملاً قابل پیگیریاند.
اسکار از آغاز تاریخ خود تاکنون، در معدود مواردی به کارگردانهای خلاق توجه نشان داده (از بابت اعطای جایزه کارگردانی)؛ میتوانید سری به مدارک و شواهد موجود بزنید و ببینید که در تمام این سالها، فیلمهای موفق و پیشنهاددهنده کدام فیلمها بودهاند و آنهایی که جایزه گرفتهاند کدام بودهاند.
اسکار، حتی وقتی میخواهد به کارگردانی صاحب سبک که بخش اعظم کارگردانان جوان فعلی آمریکا و اروپا، از بغل دست «راننده تاکسی» او در را باز کردهاند و جلوی در سینما پیاده شدهاند جایزه بدهد، به فیلمی جایزه میدهد که استاد، دکوپاژ سکانسهای اصلیاش را، از روی «فیلم مبدأ» که هنگکنگی است، اجرا کرده! پس نمیتوان در این حوزه از اسکار انتظار زیادی داشت.
در مورد جایزه بهترین فیلم هم عوامل زیادی دخیلاند. اول اینکه «قفسه درد» فیلمی «علمی- تخیلی» نیست. کلاً اسکار حساسیت ویژهای دارد نسبت به این «ژانر». لطفاً «اربابحلقهها» را مثال نیاورید. این سهگانه، هم پایگاه محکم ادبی دارد و هم متکی است به کهن الگوها و هم در حوزه اسطورهها شکل میگیرد و نگاهی به گذشته دارد نه آینده؛ در ضمن یادتان باشد که چطور سالها قبل، ژوریهای اسکار به جای اعطای جایزه به «ئیتی»، تاج افتخار را روی سر «آتن بورو» و فیلماش «گاندی» گذاشتند؟! «گاندی»، اکنون دیگر، فقط ملودرامی سیاسی است که تاریخ مصرفش سپری شده اما فیلم اسپیلبرگ هنوز پیشنهاد دهنده و «بهروز» است.
دوم اینکه «قفسه درد» فیلم «فیلمنامهمحور» است و از آن مهمتر «ادبیاتمحور» است و ژوریهای اسکار، از همان آغاز به این دو ویژگی بسیار اهمیت دادهاند. این طور به نظر میرسد که آنها هنوز هم التزام عملی دارند به این جمله: سینما، داستانی است که به جای خوانده شدن، دیده میشود!
سوم اینکه «قفسه درد» به رغم فیلمبرداری در فضاهای خارجی، فاقد «دورنما»ست و به نظر میرسد در چارچوب مکانی مشخصی فیلمبرداری شده(]انگار همه چیز دکور باشد!( یعنی همان مکانیزمی که در سینمای استودیویی شاهدش هستیم و اسکار، همیشه دلبسته فیلمهای استودیویی بوده.
چهارم اینکه «قفسه درد» فیلمی است درباره یک «جنگ به نتیجه نرسیده» مثل ویتنام و مستقیماً مرتبط است با افکار عمومی و اسکار همیشه به جنبههای پوپولار آثار ارائه شده اهمیت داده. پنجم ژوریهای اسکار، شاخه روشنفکری صنعتی «سرمایهمحور»ند بنابراین به «محتوا» و «پیام» در مقابل فروش بالا اهمیت میدهند و آن را بخشی از هویت فرهنگی خود میدانند بنابراین...!
فیلم «بیگلو» فیلم فوقالعادهای نیست و احتمالاً برای کسانی که از سینما، توقعی بیشتر از این دارند که روایتگر یک داستان کوتاه یا رمان باشد، فیلم جذابی هم نیست! «تعلیق»در این فیلم «برسختاری» است نه «در ساختاری». در اکثر سکانسهای فیلم، «تعلیق» حاصل «وضعیت» نیست بلکه به دلیل ریتم از پیش اندیشیده شدهای است که قرار است مابهازای آمریکایی فیلمهای اروپایی باشد. (ریتمی که به آن «ریتم روشنفکرانه» هم گفته میشود و مثل همان عینکی است که روزگاری استالونه به چشمانش میزد تا جلوهای روشنفکرانه داشته باشد!(
فیلم «بیگلو» از لحاظ پرداختن به موقعیت سربازان آمریکایی در عراق، یادآور «جوخه»ی استون است و از نظر کلان روایتی که درباره جنگ عراق به دست میدهد یادآور آثاری همچون «ویتنام، ویتنام» جان فورد و «کلاه سبزها»ی جان وین و «رمبو» جیمز کامرون؛ پس میتوان دریافت این آمیختگی که در «اولین خون» تدکوچف، به نفع صحنههای اکشن، دچار نقصان در «ریتم روشنفکرانه» شده اکنون پس از سه دهه، شکل قابلقبولی برای معنا شدن در آن چارچوب آرمانی یافته و لایق دریافت اسکار است.
از همه اینها که بگذریم، «قفسه درد» فیلمی است از کارگردانی که مرد نیست! همانطور که سفیدپوست نبودن، امتیازی شد برای اوباما در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا! با این همه نباید از یاد برد که این فیلم، فیلمی کاملاً مردانه هم هست! و مخاطب در هیچ لحظهای از آن، با نگاهی که بیانگر «جهاننگری زنانه» باشد مواجه نیست. ممکن است شما به عنوان یک مرد، فیلمی «زنمحور» بسازید اما «جهاننگری مردانه» تان کاملاً در آن مشهود باشد مثل «شکست امواج» فون تریه.
این فیلم را اگر یک مرد هم میساخت همینطور میساخت با همین روابط و دیالوگهای کاملاً مردانه و همین ناسزاهای عمیقاً مردانه که نشانگر زبانی مردانهاند و همین فضای «مردمحور» که حتی فاقد نشانههای متنی زنانهاند، بنابراین اگر شما هم جای ژوریهای اسکار بودید و فیلمی داشتید که کارگردانش یک زن بود اما آن را درست همانطوری ساخته بود که یک مرد ممکن است بسازد جایزه را به او میدادید.
یاد حرفهای ناشری افتادم که در یکی از مراسم بزرگداشت زندهیاد فروغ فرخزاد پشت تریبون قرار گرفته بود و به عنوان ذکر خاطره و تعریف گفته بود: «ببینین! فروغ، خیلی مرد بود! و آخرش «قفسه درد» یک داستان کوتاه است از همانهایی که رئالیستهای آمریکایی خیلی خوب روی کاغذ روایتشان میکنند، اما جلوه سینماییشان اغلب ملالآور است.
البته میتوان پرسید چرا باید به چنین فیلم «ادبیاتمحور»ی جوایز تدوین تصویری و صوتی را هم داد؟ خب، شما هم اگر جای ژوریهای اسکار بودید و از نظرتان، یک فیلم، این همه امتیاز داشت، جوایز یاد شده را به همین فیلم نمیدادید؟!
نظرات ()